درباره نویسنده
عباس احمدی
این وبلاگ، درباره نویسنده ندارد!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نمایشگاه کتاب
  • مثنوی دانشجویی
  • سفر اشک
  • نوکر
  • یار مهربان
  • یاد استاد
  • یاران چه غریبانه...
  • نمی دانم چه شد
  • عشق
  • محرم تو
  • گشتم نبود، نگرد نیست
  • برای سنگ قبر!
  • خوشا به حالت!
  • اردی بهشت بی بَهجت
  • اهل حال
  • اهل حال
  • این روزها
  • معرفی کتاب 3
  • معرفی کتاب 2
  • معرفی کتاب
  • دو کاج
  • شخص شخیص
  • مرد
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • سید محمد جواد شرافت
  • طلبه نسل سومی
  • علیرضا قزوه
  • سید حمید برقعی
  • محمد غفاری
  • بوالفضول الشعرا
  • امید مهدی نژاد
  • شاعران جوان قم
  • سید محمد رضا شرافت
  • سید محمد بابا میری
  • رحیم ابراهیمی
  • یوسف رحیمی
  • خالو راشد انصاری
  • سعید بیابانکی
  • لوح
  • راه
  • یک جرعه غزل
  • بوالفضول الشعرا
  • رضا رفیع
  • جلیل صفربیگی
  • سید محمد امین جعفری
  • اسماعیل امینی
  • آینه ها دچار فراموشی
  • طراوت باران
  • نرگسها...
  • نگاهت بهانه...
  • گنجشک پاییز
  • حامد اهور سینه سبز
  • سید امیر سادات موسوی
  • حسن خسروی وقار
  • کفشدار هیئت (مهدی رحیمی)
  • خاکستر سرد
  • چیچک
  • دل پرسه ها
  • آنات
  • محسن کاویانی
  • حسن بیاتانی
  • حس آشنا
  • محمد میرزایی
  • پنچر گیریِ رضا احسان پور
  • شاعران پارسی زبان
  • ساقیانه
  • علی پیروی
  • مرد رند
  • رگ های طبیعت
  • شوکران و شکر
  • نجوا به سبک ما
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • جامعه مجازی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



نمایشگاه کتاب
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩۱/٢/۱٩

با یاد دوست

باز هم عذر خواهی از تأخیر زیاد و شرمندگی دوستان. در نمایشگاه کتاب امسال با کتاب های زیر حضور داشته ام که البته یکی از آنها جدیداست:

1. مثنوی دانشجویی 1390 (نشر سپیده باوران راهروی 19 غرفه 43)

2. جمله معترضه 1387 (چاپ دوم): نشر تکا

3. پایین پای دریا 1388 (نشر آرام دل راهروی 1)

4. چای چوپان 1388 (انتشارات سوره مهر)

و اجازه می خواهم یک شعر تکراری به مناسبت نمایشگاه کتاب در انیجا درج کنم با یاد استاد عباس یمینی شریف (بالاخره هم اسم هم هستیم!):

 

یار مهربان

 

من یار مهربانم، اما کمی گرانم

چون جنس باد کرده در دست ناشرانم

درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم

من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم

مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم

گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!

اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم

 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یک سال می دوانم

در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا که می توانم

گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلانم

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم

من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!

محبوب اهل فکرم منفور طالبانم

خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم

هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم

شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم

 .... از بسکه شعر گفتم کف کرد این دهانم

حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطه بیابان  گفته سعید جانم:

" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!

 

نظرات ()



مثنوی دانشجویی
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩٠/۱۱/۸

با یاد دوست

 

حلول ماه ربیع را به دوستان تبریک می گویم و آرزوی قبولی طاعاتشان در دو ماه عزا را دارم. بالاخره پس از مدتها انتظارات به سر رسید !! و کتاب مثنوی دانشجویی اینجانب به چاپ. البته این خبر مربوط به 3 هفته پیش است که به حرمت ماه صفر و نیز درگذشت عموی بزرگوارم با تأخیر به اطلاع دوستان می رسد.

کتاب مثنوی دانشجویی مجموعه شعر طنز ی است که در قالب مثنوی بلند به سبک مثنوی مولانا سروده شده در 64 صفحه به قیمت 1200 تومان (کمتر از 1 دلار!) توسط انتشارات سپیده باوران به چاپ رسیده است. در این کتاب مسائل و مشکلات فرهنگی، صنفی و اجتماعی دانشجویان به زبان طنز بیان شده است. بخش اعظم این کتاب در دوران دانشجویی خودم تحریر شده است.

مراکز پخش در تهران: پخش گسترش تلفن: 88662908

قم: انجمن ادبی قم، بلوار شهید شیخ صدوقی جنب خ مالک اشتر (تلفن: 2931719 ) و کافه کتاب سایه روشن واقع در بلوار جمهوری نبش کوچه 22 و نیز کتابفروشی سوره مهر در خ صفاییه.

مشهد: چهار راه شهدا، پاساژ رحیم پور، کتاب آفتاب  تلفن: 05112238613

 

دوستانی که موفق به دریافت از این مراکز نشدند به خود بنده ایمیل بفرستند و یا نظر خصوصی بگذارند: abahmadi@gmail.com  عباس احمدی

 

بخشی تلخیص شده از این کتاب را با هم می خوانیم:

باب چهارم: باز هم در عشق و حکایت آن جوان عذب کی به خواستگاری

 کنیزک...ببخشید دختری دانشجو رفت و ندادندش و الخ

باز هم با عشق با نام خدا

با سلام ای دوستان آشنا

....در میان باغ آن دانشکده

یک جوان، اوراق و خارج از رده

را بدیدم کهنه جامه در برش

بینوا قیفی نهاده بر سرش

توی دستش بیسکویت بربری

بر زبان می راند اینسان دروری:

این منم، بیمار درمانگاه عشق

فارغ التحصیل دانشگاه عشق

 من به جای قرص، شبنم می خورم

جای دارو برگ شلغم می خورم

کارهای من همه best است و بس 

چون پزشکم دکتر ارنست است و بس!

من که بودم ناظر و حیرتزده

قطع کردم حرف او با عربده

پیش او رفتم من و بی قال و قیل

گفتمش هان ای جوان سگ سبیل!

درد دل کن عقده هایت وا شود

همنشین خوب کم پیدا شود

کی تو پیدا می نمایی گوش مفت

گفت حق داری، نگاهی کرد و گفت:

مادرم با صد امید و آرزو

کرد من را راهی این سمت و سو

ابتداء با شوق گفتم یا علی (ع)

درس می خواندم به شدت من ولی

کم کمک غوغای دل آغاز شد

چشم و گوش بستۀ من باز شد

دیدم آنجا چهره های خواهران

گشته زیر کوه آرایش نهان                                                                                 

محو زلف و ابرو و کاکل شدم

در حریم درس خواندن شل شدم

حال فهمیدم که عمرم شد تلف

چون جواب نه شنیدم از طرف!

این بگفت و اشک از چشمش روان                               

همچو دریا...نه! غلو شد، ناودان!

گفت: می دانی چرا یابو شدم؟
عاشق یک دخت دانشجو شدم

آن اوایل تا تجلی می نمود

هی به بنده بی محلی می نمود

وقتی آن مَه از دلم رو می گرفت

زود جوراب دلم بو می گرفت!

بهر آن لیلی که بد بی مهر و سرد

کارها کردم که مجنون هم نکرد

من به ریش خویش بیگودی زدم!

نیمه ی شب عینک دودی زدم

تا ببینم بنده روی ماه او

دوست گشتم با سگ خوابگاه او!

بود اما آن نگار خوش ادا

آخر بی مهری و end جفا

بی مروت با دلم صحبت نکرد

دیسکت هجر مرا فرمت نکرد!

عاقبت ما جانب آن نازنین

نامه ای دادیم مضمونش چنین:

تو کجایی تا شوم من قاطرت!

بربری گردی و من هم شاطرت

یک نظر کن تا که جان پرپر کنم

رخصتی فرمای تا عرعر کنم

من سگ کوی توام قلاده کو؟

استخوان حاضر و آماده کو؟

آه و واویلا از آن بدبینی‌ات

من فدای انحراف بینی‌ات!

ناز و نوز جنس ماده، بهر چیست

این همه فیس و افاده بهر چیست؟

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گفته آید از زبان دختران!

می کنم بر لوح دل، ترسیمتان

این گل خرزهره هم تقدیمتان

زت زیاد خیلی ارادتمندتیم

بی تعارف ما همه گوسفندتیم!

الغرض، بعد از بسی منت کشی

یک نظر کرد آن مه رخ کشمشی

من ز شادی پیش او زانو زدم

توی ابرا پشتک و وارو زدم

با خرید دسته گل از گردنه

خواستگاریش برفتم با ننه

حیف افتادم کمی در مخمصه

دیدم انگاری هوا خیلی پسه

هیکل باباش چون ماموت بود

مادرش یک بشکه باروت بود!

.... بیش از این اوقات زیبای شما

را نمی‌گیرم، عزیزان بلا

«هر که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند»!!

" شرح این هجران و این خون جگر"

این زمان بگذار تا بعد ای جیگر!

دام دارام دیم دیم دارام دیم دام دارام

بیش از این عرضی ندارم، والسلام

نظرات ()



سفر اشک
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

با یاد دوست و با سلام خدمت دوستان همراه

1. هفته گذشته برای اولین بار در عمر نه چندان پربارم به عتبات عالیات در عراق مشرف شدم. سفری که باید خیلی زودتر از اینها می رفتم ولی خوب قسمتم نشده بود و با همه بی لیاقتی اینبار مرا طلبیدند و نائب الزیاره همه دوستان بودم. در آینده نزدیک ان شاءالله نکاتی را از این سفر روحانی در این وبلاگ درج خواهم نمود.

 

2. غزل زیر را به استقبال از غزل معروف مرحومه نجمه زارع – که به حق یکی از برترین استعدادهای غزل امروز خاصه بین بانوان شاعر بود- سرودم که در دهه اول محرم توسط مادحین محترم اهل بیت علیهم السلام خوانده شد. قبل از آن از همسر سابق ایشان آقای عباس محمدی اجازه گرفتم و صواب آن را تقدیم می کنم به روح آن مرحومه:

 

رفتن تو...

رفتن تو می زند آذر به خیلی چیزها

زل زده از روی تل خواهر به خیلی چیزها

گفتی ابن الحیدرم آخر نمی دانی مگر

می شود حبّ علی منجر به خیلی چیزها

دیده جای خالی ات را آن سوار و دوخته

چشم بر گهواره بر معجر به خیلی چیزها

روی پیشانی ز جای مهر خون جاری شده

سنگ دارد می زند لشگر به خیلی چیزها

تیر را جای جلو از پشت در می آوری

گیر کرده ظاهرا از پر به خیلی چیزها

آنطر ف از دور دیدم سارقی را در کمین

چشم دارد او به انگشتر به خیلی چیزها

جا گرفته روی سینه آن سگ هار از قفا

می زند هی ضربه بر حنجر به خیلی چیزها

کاش تنها آن حرامی با گلویت کار داشت

می خورد این تیزی خنجر به خیلی چیزها

با قد خم مادرت آمد عیادت، کرده ای

یاد پهلو یاد میخ در به خیلی چیزها

داخل گودال حالش را رعایت می کنی

چونکه حساس است یک مادر به خیلی چیزها

نظرات ()



نوکر
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩٠/٩/۱٦

بسم رب الحسین

با تسلیت ایام محرم الحرام حسینی، غزلی را که به استقبال از غزل استاد شهریار سروده ام تقدیم می کنم و از دوستان التماس دعا دارم:

من نوکرم به خدمت ارباب دلخوشم

نوکر نبوده ای که بدانی چه می کشم

هر کس به عشق هیئت تو کرده خدمتی

من کفش جفت می کنم و مست و سرخوشم

در قبض و بسط روح ولی مانده ام هنوز

شرمنده تلاطم این نفس سرکشم

اسم تو هست بر لبم و می کنم گناه

از روی مهدی (عج) تو خجالت نمی کشم

ای تشنه گرچه آب نخوردی خودت ولی

آبی بریز روز قیامت بر آتشم

با اشک من برات حرم خواهم از شما

شکر خدا که فاطمه (س)  کرده سفارشم

روز عزای اشرف اولاد آدم است

ما گریه می کنیم بر این شعر محتشم

 

 

نظرات ()



یار مهربان
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩٠/۸/٩

با یاد دوست...

به توصیه دوستان یک شعر طنز را با اجازه مرحوم عباس یمینی شریف بر سبیل نقیضه تقدیم می کنم البته این کار قبلا در سایت لوح درج شده است. مصرع انتهایی هم از سعید بیابانکی عزیز است: 

من یار مهربانم، اما کمی گرانم

چون جنس باد کرده در دست ناشرانم

درکل به قول ایشان کم سود و پر زیانم

من گرچه اهل ایران این ملک شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم

مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینکم یا گیر این و آنم

گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!

اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم

 گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یک سال می دوانم

در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا که می توانم

گفتم کنم شکایت گفتا که بر فلان....

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم

من یک کتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه  عامل خلافم نی در پی مکانم!

محبوب اهل فکرم منفور طالبانم

من خواستار مشتی آزادی بیانم

خواننده گر کوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم

هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنکه بی زبانم

شاگرد فابریکِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ ای خر! بخر بخوانم

 .... از بسکه شعر گفتم کف کرد این دهانم

حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطه بیابان  گفته سعید جانم:

" من شاعری جوانم منهای گیسوانم"!

نظرات ()



یاد استاد
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩٠/٧/۱٥

با یاد دوست...

از این عکس خاطره انگیز خودم خبر نداشتم تا اینکه چند روز پیش امید مهدی نژاد عزیز برایم فرستاد و به قولی سورپرایزم کرد. عکس مربوط است ایام برپایی کنگره غزل معاصر در رشت در زمستان 1378.  جشنواره ای که بهمت جلیل واقع طلب برپا شده بود و مثل خیلی از کنگره های امروزی از سکه و داوری و ...خبری در آن نبود. با مرحوم حسین منزوی و تنی از دوستان -که جز عباس کلهر و حسن صادقی پناه که در عکس حضور دارند اسامی مابقی را یادم نیست- رفتیم به عیادت نصرت رحمانی شاعر معروف دهه 40 و 50 در خانه قدیمی اش که حال خوبی نداشت. اولین نفر از سمت چپ من هستم که هنوز مویی بر سر داشتم! خدا همه ما را بیامرزد!

نظرات ()



یاران چه غریبانه...
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩٠/٤/٢٤

هو الباقی

در روزهای گذشته دو خبر تأسف باز جامعه شعر کشور را تکان داد.  از دست دادن مهدی پرویز شاعر با استعداد دلیجانی و نیز پرواز حسرت انگیز امیر حسین مومنی شاعر  اهل بیت (ع)در قم.  آخرین باری که امیر حسین (نفر اول از سمت چپ) را دیدم در منزل حاج مهدی سلحشور بود و نزدیک محرم 89 . این عکس را همانجا گرفتیم. شعر های هیئتی ام را به او نشان می دادم و از او نظر میخواستم چون با مقتل و روضه و فضای جلسه به خوبی آشنا بود و اصلا عمرش در مجالس روضه می گذشت. تشییع جنازه باشکوه و مجلس ختمش که با حضور انبوه محبان اهل بیت (ع) بر پا شد یادمان آورد که سالار شهیدان نوکر خود را از چشم عنایتش دور نمی دارد. دادار متعال روح بی قرارشان را با اربابشان محشور گرداند.

نظرات ()



نمی دانم چه شد
نویسنده: عباس احمدی - ۱۳٩٠/٢/۱٦

با یاد دوست و تسلیت ایام فاطمیه، غزلی به اقتفای مولانا بیدل دهلوی سروده ام که تقدیم می کنم. باشد که مورد عنایت حضرت صدیقه کبری (س) قرار گیرد:

سرنوشت آن گل پرپر نمی دانم چه شد

شرخ این خون گریه را آخر نمی دانم چه شد

احترامش را پدر خیلی سفارش کرده بود

آن سفارش های پیغمبر نمی دانم چه شد

روزگاری مرغ عشقی این حوالی خانه داشت

آشیانش سوخت، بال و پر نمی دانم چه شد

چند نامرد آمدند و هیزمی آماده شد

در که کلا" سوخت، میخ در نمی دانم چه شد

بعد از آن سیلی که چون طوفان به رخسارش وزید

حالت گلبرگ نیلوفر نمی دانم چه شد

شد فدک سیراب از سرچشمه پهلوی او

لاله های رسته بر بستر نمی دانم چه شد

موی مادر را که می دانم شده از غم سپید

گیسوی بی شانه دختر نمی دانم چه شد

دستهای شوهرش زخمی شد از ردّ طناب

ریسمان بر گردن حیدر نمی دانم چه شد

...هیچ کس قبر شریفش را نمی داند کجاست

آخر این قصه را دیگر نمی دانم چه شد

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »