با یاد د وست و با سلام خدمت دوستان همراه و مهربانم که در این مدت خیلی حقیر را شرمنده الطاف خود کردند. شرمنده ام که بواسطه گرفتاری ها نتوانستم خیلی به روز باشم. سال گذشته در هفته نامه پنچره ستون شعر طنزی داشتم که به به مسائل آموزش آلی در کشور می پرداخت. باب دوازدهم از این منظومه را تقدیم می کنم به یاد آن شعر معروف کتابهای دبستان. البته چنین افرادی در جامعه علمی ما معدود هستند و قصد جسارت به اساتید در کار نیست:

دانشگاهنامه

باب دوازدهم: حکایت استاد خود نساخته در مواجهه با دام شیطان لعین

 

شنیدستم که استادی کهنسال

جوان دانشجویی را کرد دنبال

از آن سان دختران بد حجابی

که آدم را کند گمره حسابی

به فکر افتاد بنماید صوابی

کره برگیرد از آب گلابی

بر او باب هدایت برگشاید

به سبک خویش ارشادش نماید

به گیر انداخت وی را در کناری

به دام انداختش پشت چناری:

"سلام ای دختر باهوش و دانا

به چشم خواهری بسیار زیبا

نه اهل بخیه ام بنده نه هیزم

حجابت را رعایت کن عزیزم

به واقع حیف این زیبا رخت نیست؟

از جنبه به تو من می دهم بیست

چرا با این جوانان می پری تو؟

نیایی پیش من خیلی خری تو!

عزیزم نیستند این بچه ها مال

که دود از کنده برخیزد به هر حال

تو را تا بنده دیدم حال کردم

سپس تا این مکان دنبال کردم

زن و فرزند را از یاد بردم

به عمر قبلی ام افسوس خوردم

بیا محرم شویم آری، قَبِلتُ؟

نمایم صیغه ای جاری، قَبِلتُ؟

چودختر دید حرف عشق و بخت است

بفهمید اینکه کرم از این درخت است

بدو گفتا پلنگی یا که شیری

نمی خواهی شما گازم بگیری؟

برو ای عاشق پر روی ناشی

خری گم کرده ام شاید تو باشی!

تواستادی ولی بی پول هستی

نداری ثروت و مجهول هستی

ندارد کار تو آینده، دارد؟

تقاضایت عزیزم خنده دارد

درست است اینکه ایمانت ضعیف است

ولی شاگردتان ذاتش عفیف است

تو باید بر جوانان باشی الگو

برو از پیش چشمم می دهی بو!

بزد بر کله او لنگه کفشی

کشید از عمق جان جیغ بنفشی

به واقع ضرب شست او خفن بود

نبود او دختر، آری شیرزن بود

به خاک افتاد استاد نظر باز

و دختر شادوخندان کرد پرواز!

چه خوش گفته است عمران صلاحی

-که بارد نور بر قبرش الهی-:

"بلی شیر است و خیلی دیر زاید

ولی وقتی بزاید شیر زاید"